گر فقيرى برود از دنيا * نام او نيست به دوران چكنم . . . الخ
از اوست :
اين دلآشفته را آشفتهتر مىخواست يار * بار ديگر زد به گيسوى پريشان شانه را
*
نگشتم از آن خاك راهش كه ترسم * به دامان پاكش غبارى نشيند
جلالى بافقى « 1 »
اسمش عليرضا ، زادگاهش بافق بود و در شهرستان يزد نشو و نما يافت . وى جوانى عاشقپيشه و صاحب حسن و جمال بوده است . در اوايل جوانى چند روزى به كلاهدوزى مشغول شده ولى زمانى نگذشت كه بواسطه تأثير صحبت ارباب محبت از پيشه و شغل مزبور دست كشيده و بهم صحبتى با شعرا و تحصيل مراتب شعرى اهتمام نمود و به خواندن و تتبّع اشعار استادان رغبتى حاصل كرد . وى بسيار باوقار و كمگفتار بوده است و چون در جوانى جهان را وداع گفته شعر بسيار از او به يادگار نمانده است . گرچه صاحبان تذكره وى را صاحب ديوانى مىدانند و حتى تصريح مىكنند كه ديوانش به غير از غزليات هزار بيت مىشود ولى نگارنده آن را نديده است .
چرا هرجا كشد دل مىروم بىاختيار آنجا * « جلالى » گر به دست دل ندادم اختيارم را
*
من نگويم كه گنه نيست نظر بر رخ خوب * با وجود تو نظر بر رخ خوبان گنه است
*
در مجلس اغيار روم زان كه بهرجا * دلدار مرا ديد نيايد دگر آنجا
*
هامش
( 1 ) . ص 26 از تذكرهء ميكده ( خطى ) ، ص 92 مجمع الفصحاء جلد دوم ، ص 92 تذكرهء پژمان ، ص 113 تاريخ يزد .