روزگارى به هوا و هوس گذرانيده بود ، از مشتهيات دنيوى دل برداشت و بفكر خاتمت كار افتاد و بهترين عمل را براى كفارهء مدايح ناواجب گذشته خود مدح و منقبت حضرت رسول ( ص ) و مرثيهء سيد الشهداء و شهداى راه خدا دانست . قصيدهء زير از اوست :
گم كرده ره به وادى آزيم پى سپر * هين رهنماى از كرم اى خضر راهبر
بيمى نبودى ار خطر راه كردمى * از صبر و از قناعت اگر توشهء سفر
افغان من از اينكه در اين دشت پربلا * فرياد من از اينكه در اين كوى باخطر
فرصت نداد چرخ كه خارى كَنم ز پاى * مهلت نداد مرگ كه خاكى كُنم بسر
بشكست شاخ عيشم و از كيد چرخ نيست * كز خويشتن همىشكند شاخ بارور
روزى گرفته بودم خوش دامن خرد * كى اهل راه را تو قلاووز « 1 » و راهبر
اى ذات تو بمعنى همخانه ملك * وى شخص تو به صورت همسايه بشر
چون بركنم ز مهر جهان دل كه شاهديست * دلبند و دلفريب و دلآشوب و دلشكر
وقت است كم ز كيدش يارى دهى ز لطف * چون نيست جز بعون تو به روى مرا ظفر
بگشاد لب بخنده و گفت اين حديث نغز * بشنو ز من كه رستى زين بوك « 2 » و زين مكر
تسبيح اگرت دام ره و مايه غرور * زنار اگرت بند دل و مانع گذر
بنديش هان بديده تحقيق و هركدام * كِت مانع ره است بَدَل كن بيكدگر
دانى چو آخر از مدد پنجهء قضا * بينى چو آخر از اثر كينهء قدر
كم گو غزل به ياد غزالان مشك مو * كم ران سخن به وصف ظريفان سيمبر
داراى هوشى ار تو بيان كن كه چون شدند * داراى تختگستر و هوشنگ تاجور
در داد آن بزارى در گور تيرهتن * بنهاد اين بخوارى بر خاك خيرهسر
چون خون دل خورى پى لعل و عقيق و كان * خونى فسرده آمد اندر دل حجر
هشدار كآنچه كردى ز آثار غفلت است * غير از ثناى ذات خداوند دادگر
هامش
( 1 ) . راهبر ، دليل راه
( 2 ) . نوعى آتشگيره