بيدل يزدى « 1 »
نامش احمد فرزند « محمّد تقى خان » حاكم يزد بوده ، مسلك درويش منشى مىپيموده ، وفاتش در سال 1243 قمرى اتفاق افتاده است . او شعر نيكو مىگفته و در اشعارش « بيدل » تخلص مىنموده است اشعار زير از اوست :
مستىِّ « بيدل » از لب ميگون ساقى است * نه از لب پياله كه دارد ز پى خمار
ايضا
آتش عشقم نخواهد گشت سرد * از جفاى غير و حرف سرد تو
گفتهاى « بيدل » نمىدانم كه كيست * كيست « بيدل » ؟ مبتلاى درد تو
ايضا
زاهد شهر اگر لذّت رندى داند * همهء عمر بود خدمت رندان كارش
مىخورد خون دل عاشق و جان مىبخشد * لعل ميگونلب و طرز خوشِ گفتارش
ايضا
براى مصلحت از كوى او چون بار مىبستم * به عذرى مىگشودم بار و ديگر بار مىبستم
خوش آن دم كز پى تابوت غير آن گل گريبان را * دمادم چاك مىكرد و من افگار مىبستم
و نيز
گرچه خون گشت دل از جور و جفاى تو ولى * بازهم اين دل خونگشته بود مايل تو
و له ايضا
همچو « بيدل » ز زر و سيم جهان چشم بپوش * جام زرين ز كف سيمبران ما را بس
هامش
( 1 ) . تذكرهء شبستان ص 147 ، آيينهء دانشوران چاپ دوم ص 106 ، ص 298 از تذكرهء ديوانبيكى ( نوائى ) جلد اوّل