دلى كه مهر تواش نيست خاك بر سر او * سرى كه شور تواش نيست درخور سنگ است
وصال روى تو يكعمر گوئيا آنى است * دو گام از تو جدايى هزار فرسنگ است
اگر به نرگس شهلا ترا نه چشم افتاد * پريده از رخ سيمين او چرا رنگ است
چنان « حجاب » به ميدان رزم سعدى تاخت * كه گفت ما سپر انداختيم اگر جنگ است
*
از تمنّاى رخ چون آتشت در آتشم * پرده برگير از جمال خود كه مىسوزد « حجاب »
*
افتاده در ميان تو و غير الفتى * اما نرفته است « حجاب » از ميان هنوز
غزل
اين دل مرا هلاك پرستارى تو كرد * بيمار كيستى كه پرستار مىكشى
داد از تو اى صنم كه به عشاق خونجگر * كم مىكنى نظاره و بسيار مىكشى
افتاد چون به نرگس مست تو چشم من * گفتم مرا به خنجر خونخوار مىكشى
تا آنكه بوسهاى بفروشى به نقد جان * صد مشترى به هر سر بازار مىكشى
اى روزگار از تو نداريم شكوهاى * ما را اگر به كام دل يار مىكشى
از كشتن « حجاب » تو را شاد خاطر است * اگه نهاى كه يار وفادار مىكشى
محرم يزدى ( اول ) « 1 »
اسمش ميرزا محمّد على فرزند آقا محمّد هاشم زرگر و پدر ميرزا عبد الوهاب كه در حجرهاى از مصلى ، به شغل تذهيب كه در آن مهارت داشت روزگار مىگذرانيد .
حجرهاش محل آمدوشد صاحبان كمال و ارباب وجد و حال بود او در سال 1231 قمرى بدرود حيات گفت اشعار زير از اوست :
بُرد آنچنان ز گردش چشمى مرا ز كار * كز ياد رفت فتنهء دور زمانهام
هامش
( 1 ) . ( حديقة الشعراى نوائى ) 3 ص 1555 آينهء دانشوران چاپ دوم ص 130 ، ص 125 از گلزار جاويدان جلد سوم ، هدايت م ب 445