در نظم و نثر طالب شهرت « حجاب » نيست * چون شهرت است آفت و راحت بود خمول « 1 »
*
پاسبان گفتا بروب آن خاك در گفتم به چشم * گفتمش ريزم كجا ، گفتا بسر گفتم به چشم
گفت اگر خواهى كه ننشيند غبارى بر دلم * خاك را هم را نما از گريه تر ، گفتم به چشم
گفت چشم از ماسوى پوشيده سوى ما بيا * گرچه در هر گام بينى صد خطر ، گفتم به چشم
گفت شايد حلقهاى بر در زنم امشب تو را * خواب را بر خود مده ره تا سحر ، گفتم به چشم
گفت از هر خار صد خوارى بكش در راه گل * تا بقرب ما ترا افتد گذر ، گفتم به چشم
گفت از چشمت روان كن چشمهء خون در كنار * تا مرا چون سرو بنشانى ببر ، گفتم به چشم
گفت با صد ناز اگر آيد خدنگم سوى تو * جاى ده با صد نيازش بر جگر ، گفتم به چشم
گفت اگر گردد حجاب ديدهات خون اى « حجاب » * بر رخ گلگون ما بگشا نظر ، گفتم به چشم
غزل
ميگسارى به همه عمر بود پيشهء ما * نه ز شيخ است و نه از محتسب انديشهء ما
بشكن اى شيخ ز كين دست و سر و پاى همه * مشكن از كينه دف و چنگ و مى و شيشهء ما
خفته در ميكده بس شير ژيان بى خود و مست * نگذرد گربهء عابد به در بيشهء ما
گر بساقى بزنم از ستم شيخ پناه * آن ستمپيشه به سختى بكند ريشهء ما
مىتراشيم به نوك مژه در راه تو سنگ * نه كم از تيشهء فرهاد بود تيشهء ما
هر بلائى ز تو آيد بسرش گفت حجاب * بر سر لطف بود يار ستم پيشهء ما
در استقبال ازين شعر سعدى :
« دلى كه عاشق صابر بود مگر سنگ است * ز عشق تا بصبورى هزار فرسنگ است »
غزلى دارد كه نقل مىشود :
ز دوستان دورنگم هميشه دلتنگ است * فداى همت آن دشمنى كه يكرنگ است
هامش
( 1 ) . گمنامى ، بىنشانى