وفاتش در سنهء 1330 قمرى و مدفنش در كتابخانهء سابق مسجد جامع كبير يزد و شغلش امامت مسجد جمعه يزد بوده . حجاب مردى خوشكردار و نيكوگفتار بود و در سرودن غزل و تاريخ خوب از عهده برآمده است .
گر خرابم كند و گر آباد * مىخورم باده هرچه بادا باد
*
صد شكر كه در پرده از او ناز كشيدم * وز مدعيان پرده بر اين راز كشيدم
*
همچو من خطاكارى ، همچو او خطاپوشى * بنگرد كجا چشمى ، بشنود كجا گوشى
*
در دلآشفته جز تو راه ندارد * هست ترا خلوتى كه شاه ندارد
از در خويشم مران كه در همه آفاق * آنكه برانى تواش پناه ندارد
دسترسى كى مرا بدامن وصلت * ماهى و كس دسترس به ماه ندارد
هست محبت اگر بكيش تو عصيان * بيشتر از من كسى گناه ندارد
نرگس مستت كه دارد اين همه حالت * از چه به من حالت نگاه ندارد
*
شد از طواف كوى تو خرم دل ملول * صاحب حرم زيارت او را كند قبول
باشد پرستش رخ تو فرض بر خليل * زان رو كه نيست نور جمال تو را افول
گفتى ز راه لطف كه ما قبل لا تخف * دارد مشوشم خم زلف تو ما تقول
بخشد به از مسيح دل مرده را حيات * از جانب تو پيك اجل گر بود رسول
شمسى تو يا قمر ملكى يا بشر كدام * يا للعجب ز درك تو عاجز بود عقول
با آنكه نيست پيش توام هيچ اعتبار * گر جان كنى برات نباشد مرا نكول « 1 »
صد جان دهم به نسيه و يك نيمجان به نقد * تا دولت وصال تو آنى كنم وصول
از قرب غير مهر تو از دل نمىرود * كان نقش فى الحجاره يبقى و لا يزول
هامش
( 1 ) . خوددارى كردن از پرداخت وجه حواله ، روبرگردان شدن