اى كه گفتى تو ، به عشاق وفا نتوان كرد * جان من هيچ نگفتى كه چرا نتوان كرد
مىرود سرو من و آه كه اندر پى او * آنقدر دل شده بى خود كه دعا نتوان كرد
خوار اغيار شدم در ره غمخوارى تو * بيش از اين بر من دلخسته جفا نتوان كرد
*
به كويش گر نبردم ره عجب نيست * دليل ره دل گمراه من بود
ز طول روز محشر گفت زاهد * حديثى از شب كوتاه من بود
*
هرجا دلى است مهر تو ، سوى تو مىكشد * خورشيد طلعت تو ، عجب ذرهپرور است
خاموش « 1 »
ميرزا سيّد ابراهيم پسر ديگر مدرس بزرگ بسيار خوشقريحه بوده است .
مفرداتى از او نگاشته مىشود :
ترسم از چشم بدخلق رسد بر تو گزندى * گو بسازند نقابى و بسوزند سپندى
*
داغ محبتى كه نهانست در دلم * روزى عيان شود كه دَمَد لاله از گِلم
*
شاد باهم نتوان داشت دل غير و مرا * خاطرى گر ز تو شاد است دل غمگين است
*
خاموشى نزد دوست « خاموش » * عنوان هزار مطلب آمد
*
به چشم خلق چنان خوار كردهاى ما را * كه هيچكس بسر ما نمىنهد پا را
هامش
( 1 ) . ص 147 از تاريخ يزد ، ص 289 آتشكدهء يزدان ، استفادهء نگارنده از احفاد مدرس بزرگ .