صنمى برفروخت چهره چو مهر * كز تجليش سوخت خرمن ماه
ذقن سيمگونش افكنده * عقل را اولين قدم در چاه
*
اى ماه گِلت را مگر از زهره سرشتند * يا بر لب تو طالع داود نوشتند
آن قوم كه با چون تو جوانند همآغوش * خود پير نگردند كه از اهل بهشتند
عشاق ترا موى سيه يافت سپيدى * يعنى فلكش پنبه نمود آنچه كه رشتند
آنجا كه زند كوكبهء حسن تو خرگاه * شاهان همه فرمانبر و خوبان همه زشتند
تا گرد لبت رست خط سبز تو گفتند * خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتند
وصل تو و مداحى شهزاده بهشت است * « جيحون » چه توان كرد كه اغيار نهشتند
سهاى يزدى « 1 »
ميرزا سيد ابو الحسن فرزند سيد محمد باقر از اجلّهء سادات جعفرى يزد بود . وى از فنون شعر بيشتر به سرودن غزل و رباعى تمايل داشت و به سال 1262 هجرى قمرى چشم از جهان فروبست .
از اوست
نثار مقدم جانان چه خواهم كرد چون جان را * فداى قاصدى گردم كه بازآورد پيغامش
ايضا
مخور فريب ز مهر بتان در اول عشق * كه من ز عاقبت كارشان خبر دارم
ايضا
دست گل چيدن ندارم در گلستان چون « سُها » * كاش در پا يادگار از نوك خارى داشتم
ايضا
گفتم كه از آن عقرب زلفست كه ايمن ؟ * در خنده شد از لطف و نظر سوى « سُها » كرد
هامش
( 1 ) . حديقة الشعراء نوايى ، ج اول ، ص 811 - تذكرهء منظوم رشحه ، ص 43 .