من و عشق خوبرويان تو و زهد و پارسايى * چه توان كه زاهد اين شد ز ازل نصيب ما را
دم آخر است يارا نظرى بسوى « حيران » * مگذار حسرت آن برد از جهان خدا را
*
يا رب ز خطاى خود مرا دلريش است * همواره سر خجالتم در پيش است
هرچند گناه من بود از حد بيش * ليكن كرم و عفو تو بيش از بيش است
*
زاهد كه ترس روز جزا را بهانه ساخت * بيمش ز خلق بود و خدا را بهانه ساخت
مىخواست تا كه پرده ناموس ما درد * بىپرده رخ نمود و وفا را بهانه ساخت
تا بشكند بهر شكنش صد هزار دل * درهم شكست زلف و حيا را بهانه ساخت
زاهد براى خوردن مى بىبهانه بود * بر خويش بست درد و دوا را بهانه ساخت
« حيران » چو ديد روى تو از اضطراب دل * بسپرد جان و روىنما را بهانه ساخت
*
از مى وحدت پر است جام محمد * هست كلام خدا كلام محمد
بر سر عرش برين زدند ز رفعت * لشكر كروبيان خيام محمد
روح كه هستىِّ خلق بستهء فيضش * بر در جان كمترين غلام محمد
كاتب قدرت براى زينت و رتبت * بر در جنت نوشته نام محمد
بود عروجش به عرش در شب معراج * پستترين پايه از مقام محمد
روز قيامت شفاعت همه امت * اجر قليلى است از قيام محمد
رسم شريعت نهاد و كيش طريقت * يافت جهان نظم از نظام محمد
حرمت قدر پيمبران همه « حيران » * از اثر و قدر و احترام محمد
بعد محمد امام و رهبر امت * كيست بجز عترت كرام محمد
*
عيد است و بهاى بوسه جان خواهم داد * جان چيست كه نقد دوجهان خواهم داد
گر خلق ز من سراغ كوثر گيرند * سرچشمه لعل تو نشان خواهم داد
*
مگر در خواب بينم بعد از اين « حيران » وصالش را * كه دانم اينچنين روزى به بيدارى نمىبينم