دهدم وعدهء قتل و دهمش جان از شوق * گر بدانم كه به آن وعده وفا خواهد كرد
*
خواهم از سنگ جفا بالوپرش درهم شكست * گر ز دامت مرغ دل فكر رهايى مىكند
صرصر يزدى « 1 »
نامش محمّد على فرزند مرحوم حاج محمّد جعفر ، زادگاهش يزد مدّتى را به تجارت و زمانى را در مزرعه موسوم به خانقاه از توابع ميبد به زراعت اشتغال داشته . اشعارش غالبا در مناقب و مراثى ائمهء اطهار بوده است . او با ( وامق ) معاصر بوده است .
از اوست
به ديگركس گذاريم از چه ما امروز پيمانه * كه فردا ديگرى از خاك ما پيمانه مىسازد
*
گفتم بده براى خدا يكدو بوسه گفت * « صرصر » بگو كه بوسه براى خدا دهد
ايضا
خواهم كه شبى با تو همى راز بگويم * چون گوش به حرفم ندهى باز بگويم
*
شب هجر است و روز وصل جانان آرزو دارم * اسير دامم و سير گلستان آرزو دارم
*
رنج بى جا چه برى در طلب آب حيات * قدمى رنجه كن اى خضر به ميخانهء ما
*
وقت است كه آتش زنم از ناله قفس را * در سينه نگه چند توان داشت نفس را
از اوست :
تا چند بدل تير جفا مىزنى آخر * پرهيز كن از تير دعاى سحر ما
هامش
( 1 ) . حديقة الشعراء نوايى ، جلد 2 ، ص 1008 ، فرهنگ سخنوران ، ص 345 .