تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
روزيست كه از داور شد حكم به پيغمبر * تا خود بسر منبر بىپرده كند اظهار كان را كه منم مولا ، مولاست على او را * فرمود شه لولاك كس را نرسد انكار آن‌كس كه محب اوست يا رب تو مر او را دوست * و آن را كه عداوت خوست خوى تو از او بيزار اى هادى راه من لطف تو پناه من * هستى تو گواه من بر خلق از اين گفتار تصديق‌كنان يكسر بر گفتهء پيغمبر * آن كز همه دشمن‌تر برخاست نخستين بار بخٍ لك اندر لب ليكن ز حسد در تب * صد كينه ز حكم رب در سينه منافق‌وار
*
نه ترك دوستى يار مىتوانم كرد * نه چارهء غم اغيار مىتوانم كرد ز سرو و گل كنم انديشه ور نه از آهى * هزار رخنه به ديوار مىتوانم كرد نرنجى ار ز فغانم ز ناله در دامت * هزار صيد گرفتار مىتوانم كرد چرا بگوى ز من خواجه جان نمىطلبى * كه خدمتى بسزاوار مىتوانم كرد بيا بپرس ز من تا نثار هر قدمت * ز ديده صد دُر شهوار مىتوانم كرد نه مىتوانم از خلق راز خود پوشم * نه درد خود به تو اظهار مىتوانم كرد چرا كنم بقفس سر به زير پر « وامق » * كنون كه ناله بگلزار مىتوانم كرد
*
گه دردكشان بدوش مستم ببرند * گه صاف‌دلان حق‌پرستم ببرند خاك در ميخانه شدم نيست عجب * گر همچو قدح دست بدستم ببرند
از اوست
ماه رخسار تو از خط پر كلف شد حيف‌حيف * آفتابى بود نورش بر طرف شد حيف‌حيف وه كه آمد از گياهى نوبهارى را خزان * رونق گلزار از مشتى علف شد حيف‌حيف از غبارى تيره شد آئينهء رخساره‌اى * درّ دندانى ز مويى چون خزف شد حيف‌حيف بر سر ملك سليمان جمالى شد به ياد * لشكرش پامال موران صف به صف شد حيف‌حيف
تذكره شعراى يزد — صفحة 145 | عباس فتوحى يزدى