تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
دود آهى گشت صاعد از دل پرآتشى * آفتابى هابط از بيت الشرف شد حيف‌حيف سالها بگذشت « وامق » كاين تن فرسوده‌ام * دور از خاك دَرِ شاه نجف شد حيف‌حيف
از اوست
بار بستم و افسوس كه نيست * در كفم توشهء زاد سفرى يا نخواهند ز ما حاصل عمر * يا دهد نخل ندامت ثمرى
*
تو در خيال كشتن و من در خيال اين * كِت روز حشر چه گويم گناه را

آشنا يزدى « 1 »

نامش آقا عبد الكريم معاصر با وامق ( قرن سيزدهم ) مردى مهربان و خوش‌اخلاق و به امر تجارت اشتغال داشته و داراى قريحه‌اى خوش بوده است . از اوست :
گرفتم اينكه پنهان ساختم راز غمش در دل * چه خواهم كرد يا رب با دو چشم اشكبار خود نمودم آشنايى آشنا من با سگ كويش * به اين افسون مگر افزون نمايم اعتبار خود
*
به اين اميد كه افتم به حلقهء دامش * هزار بار نشستم به گوشهء بامش
*
كنم صد جُو روان هردم ز چشم اشكبار خود * مگر بنشانمش روزى چو سرو اندر كنار خود
*
تا به پيشش نكنم شكوه‌اى از بيدادش * چون به بزمش روم اول گله آغاز كند
*
هامش
( 1 ) . حديقة الشعراى ديوان‌بيكى ، تصحيح دكتر عبد الحسين نوايى ، جلد اول ، ص 54 .
تذكره شعراى يزد — صفحة 146 | عباس فتوحى يزدى