جانا پى خرابى دل اينقدر مكوش * گيرم دل منست مگر منزل تو نيست
*
مشكن دلى كه چشم اميدش بدست تست * خواهد بر او گذشت و ليكن شكست تست
*
بهار عمر برفت و گلى ز عيش نچيدم * برو كه خير نبينى كه از تو خير نديدم
چه رنجها كه كشيدم نديده راحتى از تو * شكست شيشه ، و دردا كه جرعهاى نچشيدم
شكستيم دل و من عهد بندگى نشكستم * بريدى از من و من از محبتت نبريدم
ز روى همچو گلت خارها بديده شكستم * ببوى پيرهنت جامهها به تن بدريدم
تو گفتى آيمت آن دم كه جان دهى و دريغا * رسيد وعده و آخر به مدعا نرسيدم
نظر كه رهزن دل شد اثر ز بند نبيند * و گرنه ناصح مشفق هرآنچه گفت شنيدم
نخست آهوى چشم تو رام گشت به « حيران » * ببند عشق فتادم ز دام عقل رميدم
مدرس وصيت كرده بود كه دو بيت ذيل را كه از طبع خودش است بر سنگ قبرش نقر كنند :
جهان جام و فلك ساقى ، اجل مى * خلايق بادهنوش مجلس وى
خلاصى نيست اصلا هيچكس را * از اين جام و از اين ساقى از اين مى
در آخرين لحظات حيات شعر ذيل را گفته و بدرود زندگى گفته :
پروانهء شمع شبفروزم * شب گشت و بسر رسيد روزم
*
اى آنكه به توحيد شكى مىآرى * شك در ره غفلت اندكى مىآرى
آنگاه كه نوميد شوى از همه سوى * بنگر كه چسان رو به يكى مىآرى