تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
خفتگان گرچه ندانند كه بيدارى هست * نه به خود مىرود اين قافله‌سالارى هست
*
برخورى از نخل عمر خويش الهى * گر بنوازى گهى مرا بنگاهى آه كه شرم محبتم نگذارد * كز تو بگيرم بداورى سر راهى گر كشىام كس نگيردت بقصاصم * طفلى ، نبود ترا به شرع گناهى
*
ديدى كه به صحن باغ چون غنچه گشود * صد چاك شدش پيرهن خون‌آلود از خانهء خود بدر نمىبايد رفت * مغرور برنگ و بو نمىبايد بود
*
هركه لب بر لب جام آرد و حاجت طلبد * نرسيده است بكامش كه رسيده است بكام
*
گمان مبر كه به عشاق احتياج ندارى * كه يوسفى تو و بىمشترى رواج ندارى توئى طبيب در اين شهر ، درد خود بكه گويم * به غير از آنكه علاجم كنى ، علاج ندارى
*
اى آهوى حسن در كمندت * دل بندهء چشم چشم‌بندت شمشاد كجاست تا ببيند * رعنائى قامت بلندت بخرامى اگر چنين به بازار * بىشبهه به يوسفى خرندت بس تجربه كرده‌ايم از اين پيش * مرگ است علاج دردمندت
*
ز يك كرشمه چنان برده ساقى از هوشم * كه گشته هستى خويش از نظر فراموشم چه چشم بود خدايا كه طرفة العينى * ببرد هوشم و بگذاشت مست و مدهوشم چو حلقه چشم ز در بر ندارمت ز وفا * كه لطفهاى كهن حلقه‌اى است در گوشم بجز وصال تو از بخت خود نمىخواهم * به غير عهد تو در عهد كس نمىكوشم اگر ز غير تو نوش است زهر مىگيرم * و گر بدست تو زهر است شهد مىنوشم چنان مدان كه من از بندگيت سرپيچم * گمان مبر كه ز بدگوى پند نيوشم متاع اگر دوجهانست نيم‌جو نخرند * بها اگر همه جانست يار نفروشم
*