تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
ميندوز عصيان پسر تا توان * كه روزى خجالت كشى اندر آن مشو تند و مغرور و هم بىادب * ز گفتار بيهوده بربند لب ابا دوستان و ابا صاحبان * تو يكرنگ گردان دلت با زبان نگردى پشيمان به عهد درست * خجالت به بار آورد عهد سست هميشه به هرگاه و هر روزگار * اميدت به يزدان دادار دار ابا آن بكن دوستى اى پسر * كه او از تو بهتر بُوَد از هنر كسى كِش خرد باشد و هم هنر * رساند به تو سودها بىشمر ز چيزى كه يزدان و امشاسپند * برآنند خوشنود و هم دلپسند بر آن چيز ساعى شو و جان‌سپار * كه حاصل كنى مزد ، گاه شمار مگو راز خود با زنان هيچ‌وقت * كه گردى پشيمان از آن كار سخت تو ديده مثال شنيده مگو * شنيده بمانند ديده مگو سخن را پس‌وپيش بيننده باش * بپيماى و آنگاه گوينده باش تو شب‌خيز باش و عبادت نماى * كه تا زان مرادت برآرد خداى عبادت به يزدان چو با دل كنى * از او نيكوئيها كه حاصل كنى نيوشندهء اين سخنها و پند * نگردد پشيمان و هم دل نژند

صفائى « 1 »

اسمش ميرزا محمد على و نويسندهء صدر يزدى بوده و چندى هم خدمت نواب شاهزاده ولى ميرزا نموده و در سنهء 1244 چشم از جهان پوشيده است . اشعارى مىسروده كه نمونه‌اى از آن نگاشته مىشود :
مهر گياهست موى دلكشت امّا * مهر من الفت به اين گياه ندارد
*
لشكرى آورد جنگ‌آور فزون از ده هزار * سربه‌سر با گرز آهن جملگى با تيغ تيز از خروش كوسشان پيدا نشان نفخ صور * وز شرار تيغشان آشوب روز رستخيز
هامش
( 1 ) . ص 303 تذكرهء پژمان ، ص 316 مجمع الفصحاء جلد دوم .
تذكره شعراى يزد — صفحة 134 | عباس فتوحى يزدى