دانى كه كدامين شب و روزست كه عاشق * خوشنود دلى دارد و خوشبوى مشامى
شامى كه شمال آورد از دوست نسيمى * صبحى كه صبا آورد از يار سلامى
نشناخت ترنج از كف و اين بود سزايش * گفت آنكه زليخا شده عاشق به غلامى
*
مگر جز من گرفتارى ندارى * كه جز آزار من كارى ندارى
از اوست
نهان از من اگر با او نبودت در ميان رمزى * چه بود امشب به روى غير آن دزديده ديدنها
« حريف » ار دور كردى رام خود كردم نگاهش را * غزال وحشى من رام گردد از رميدنها
*
گر به محشر داورم پرسد چه آوردى « حريف » * مىكشم فرياد و مىگويم گناه آوردهام
كوكب يزدى « 1 »
ميرزا عبد العلى فرزند ميرزا محمد حسن كه از مشاهير علما بود به خواهش محمد تقى خان بيگلربيكى بتدريس در مدرسهء تقى خان صرف اوقات كرد و ميرزا عبد العلى در خدمت پدر خود كسب مقدمّات نمود و از جملهء خوشنويسان زمانش گرديد او گاهى به ترتيب نظمى مىپرداخت وفاتش به سال 1240 قمرى اتفاق افتاد .
از اوست :
توئى مقصودم از عالم و گرنه * سروكاريم با عالم نباشد
نگارم بر سر مهر است و ترسم * كه چشم آسمان برهم نباشد
*
به من چشم عنايت دارد آن ماه * اگر برهم گذارد آسمان چشم
ز بيم آنكه چشمش بر من افتد * نيندازد بهسوى ديگران چشم
هامش
( 1 ) . ص 328 از تذكرهء ميكده تأليف وامق به كوشش مسرت