عزت نه آن بود كه سخندانى از طمع * كس را به جلوه از سخنان متين دهد
عزت نه آن بود كه ز پى باشدش زوال * چون عزتى كه واسطهء آن و اين دهد
اينها نه عزتى است كه از صاحبان ذوق * كس را تسلى دل اندوهگين دهد
بنگر خداى را كه چو كس را عزيز خواست * نقدش بگيرد و دوجهانش رهين رهد
هم او دهد به خاكنشينى چو من « طراز » * طبعى چنان كه خجلت ماء معين « 1 » دهد
طبعى چنان كه گاه تجلى فروغ آن * پرتو ز خاك تيره به فرش برين دهد
طبعى كه زاده است بسى دختران بكر * بىآنكه دختريش بشوئى عنين دهد
طبعى كه چون صدف همه لؤلؤ كند پديد * آنسان كه آب مُرسلهء حور عين دهد
فخر ار كند كسى به چنين عزتى كند * عزت چو كردگار دهد اينچنين دهد . . .
غزل از طراز :
خجل خورشيد و ماه از چهرهء تابندهء هر دو * زهى عاشق خوشا معشوق اى من بندهء هر دو
نمىزيبد نياز و عجز عشق اينجا كه مىباشد * غرور حسن و ناز دلبرى زيبندهء هر دو
دريغ از حسنشان اكنون بر احوال گرفتاران * ولى از خطشان افسوس بر آينده هر دو
« طراز » از كف ترا بردند جان و دين و دل هر سه * جمال نازنين و طلعت فرخنده هر دو
از همين مختصر مقام استادى طراز در شعر و شاعرى براى خوانندگان اين سطور معلوم مىگردد . وى گذشته از مهارت در شاعرى ، در خوشنويسى به چند قلم استاد بوده است .
حريف جندقى « 2 »
سيد ابو الحسن متخلص به حريف ، طبع روانى داشته و در شاهنامهخوانى معروف بوده . او به سال 1230 هجرى قمرى در تبريز وفات يافته است . اشعار زير از اوست :
هامش
( 1 ) . آب روان و پاكيزه
( 2 ) . ص 116 از تذكرهء سخنوران ، ص 180 از كتاب نگارستان دارا .