از اوست :
مخور فريب جهان كاين نه كار هشيار است * كه اين عجوزه به هر روز با كسى يار است
هميشه تا بتوانى بپوش عيب كسان * به آن دليل كه داناى عيب ستّار است
براى عزّت دنيا چرا كشى ذلّت * رود ز گيتى اگر ارجمند اگر خوار است
هرآنكه مىزندم لاف دوستى و وفا * چو نيك مىنگرم دشمنى جفاكار است
مباش در پى آزار مردمان « شيدا » * كه خوار و زار شود هركه مردمآزار است
ايضا
اى خواجه از آن پيش كه خوارت بگذارد * بگذار به خوارى ، تو جهان گذران را
چند از غم ايام چو ياقوت خورم خون * اى ساقى گلرخ بده آن لعل روان را
ايضا
اى بسا عاقل صاحبخرد دانشمند * كه بر او مىگذرد تنگ جهان گذران
وى بسا جاهل بىدانش خالى ز خرد * كه به كام دل او هست به گردش دوران
و نيز
« شيدا » ز گنه اگر بود نامه سياه * از درگه خود مرانش اى بار إله
كارش ز گناه اگرچه گرديد تباه * امّا به امّيد عفو تو كرده گناه
و له ايضا
جهان ز سبزه چنان شد ز فيض ابر مطير « 1 » * كه برد خاك زمين آب طارم اخضر « 2 »
نشست پادشه گل به خرّمى بر تخت * فشاند بر سر او گوهر خوشاب مطر « 3 »
ز عكس چهره بستانفروز لاله و گل * زمين باغ سراسر چنان بود احمر
هامش
( 1 ) . بارانى
( 2 ) . كنايه از آسمان
( 3 ) . باران