طبيبا كوشش بىجا مكن در چارهء دردم * كه گر دردم بدانى چيست درمانى ز درمانم
*
خوشا آن لحظه كاندر پاى جانان از سر حسرت * حسينى ، جان دهى از شوق و او جان دادنت بيند
رباعى
قاصد به خدا راست بگو يار چه گفت ؟ * دربارهء من آن بت عيار چه گفت ؟
گفتى چو حديث مردنم در بر او * از حالت من چو شد خبردار چه گفت ؟
رباعى
جانا به تو راز خويش اظهار كنم * مِن بعد از اين دو كار يك كار كنم
يا در ره يارى تو جان بسپارم * يا آنكه تو را به خويشتن يار كنم
ايضا
من مستم و بادههاى مستانه خورم * در هر نفسى هزار پيمانه خورم
ساقى مدهم شراب ، ساغر ساغر * خُمخُم بدهم و گرنه خُمخانه خورم
ايضا
من روز خود از گنه سيه چون نكنم ؟ * حال دلخسته را تبه چون نكنم ؟
همچون تو خطابخش كريمى دارم * انصاف بده بگو گنه چون نكنم ؟
شيداى يزدى « 1 »
نامش ميرزا ابو الحسن از مدرسىها ، اصلش از دار العباد يزد است او فاضل و دانشمند و عالم و باهنر و در علم لغت تازى همانندى نداشت و داراى حافظهاى قوى بود وى به سال 1229 ه ق از اين جهان رخت بربست و به عالم باقى شتافت .
هامش
( 1 ) . تذكرهء اختر ص 95 ، ص 942 از جلد دوم كتاب حديقة الشعراء ، سفينة المحمود جلد دوم ص 483 ، مجمع الفصحاء جلد پنجم ص 539 ، گلزار جاويدان جلد دوم ص 766 ،