از اوست :
هست چشمم سوى خط سيه و روى سفيد * دل سياه هست چه شد گر بودم موى سفيد
*
دارم دلى چو لاله ، صدپاره از هوائى * چون برگهاى لاله ، هريك فتاده جايى
*
دوش تا صبح ز سوداى توأم خواب نبرد * ديده از هم نگشودم كه مرا آب نبرد
رباعى
امشب كه بناى وصل بنياد نه است * شمشير نگه از سر خشم آبده است
جان زود سپرديم كه تا درنگرى * صبح است به كام نارسيدن ( بِزه ) است
فهمى يزدى
نامش بدر الدّين است و مرحوم آيتى در آتشكدهء آذر ، وى را شخص خودبين معرفى نموده كه همواره با وحشى بافقى رقابت مىنموده است . فهمى در وصف صفّه صفا در تفت كه بارگاه مير ميران بوده است چنين سروده :
بر آن چو دامن گردون دو صد ، مه و پروين * بر آن چو گردن دلبر دو صد دُر و گوهر
شده است سطحهء آن همچو سطح كاهكشان * شده است شمهء آن همچو طلعت دلبر
هزار قصر خورنق به پيش آن ناچيز * هزار كاخ سكندر به نزد آن ابتر « 1 »
غنى يزدى « 2 »
نامش عبد الغنى پسر قطب شعرباف بوده و با وجود فهم و ادراك و پارهاى معلومات ، رندى بىقيد ، هزّال ، پرمزاح و خيره بوده است او در زمان شاهعباس اول به هندوستان شتافت .
هامش
( 1 ) . ناقص ، ناتمام
( 2 ) . ص 958 از كاروان هند