از ساقىنامه
بيا ساقيا لطف كن اين شراب * كه باشد جگرگوشهء آفتاب
از آن مى كه گر غم شود تردماغ * ز غيرت نهد بر دل عيش داغ
به مغزش چنان جا كند بىغمى * كه هردم زند خنده بر خرمى . . . الخ
بيتى چند از يك قصيده
اگرچه با بد و نيك زمانه كارم نيست * و ليك از بد و نيك زمانه باخبرم
به پاكدامنى اصل خويش مىنازم * كه آفتاب صفا كسب كرده از گهرم
نه از مقولهء اين مردمم كه مىبينى * اگر غلط نكنى بنده آدم دگرم
به شرم و خلق و حيا چون خودى نديدستم * حديث مختصر ، امروز زبدهء بشرم
به چشم ظاهر بر طرز من نگاه مكن * كه گر ، به ديدهء جان بنگرى مَلَك سيرم
شب دراز ، عزيزان به خواب و من تا صبح * به عشقِ يوسف معنى به چاه فكر درم
هنوز وا نشده چشمِ شمسه بانوى صبح * كه آفتاب سخن جلوه كرده در نظرم
فغان ز كينهپرستان اين زمانهء دون * كه بىسبب به رگ جان زنند نيشترم
چه آدميت ازين حرصمشربان طلبم ؟ * كه همچو گاو و خرانند جمله در نظرم
به رغم ممسك دون در قمارخانهء دهر * به دست افتد اگر مشتكى ز سيم و زرم
به خاك پاى عزيزان كه كيمياى زرست * كه گر به زر نخرم عشرت زمانه خرم
اگر فلك به برم كرده جامهء افلاس * ز كهنگى قبا شِكوه پيش كس نبرم
نواى شكر زند موج بر لب نطقم * چو بلبلم ، نه چو گل پايبند مُشت زرم
على يزدى
در گلچين جهانبانى ، نام او على ذكر شده ، كه در قرن يازدهم در زمان صفويه مىزيسته ، و اشعار زير را از او نقل كرده است :
به مژگان خاكهاى راه رُفتن * به ناخن سنگهاى خاره سفتن
به بىتقصيرى اندر حبس تاريك * پيام حكم قتل خود شنفتن
مرا خوشتر بود از يك تملق * به نزد مردمان سفله گفتن