تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
دريوزه‌گر هواى نفسيم * دنباله‌رو سگ هوائيم خار و خس گلشن وجوديم * خاكستر گلخن فنائيم گه تيرگى دل نفاقيم * گه صيقل خاطر وفائيم گاه از غم دل اسير بنديم * گاه از دل غم گره‌گشائيم چون عشق گهى بلاى جانيم * گاهى چون حسن دلربائيم گه حامل شيشه و سبوئيم * گه صاحب سبحه و ردائيم كوتاه كنم سخن به يك حرف * مردودترين خلق مائيم

عبدى يزدى « 1 »

نامش عبد العلى است و مقامش را در ادب ، عالى گفته‌اند مثنوى نغزى در برابر مخزن الاسرار نظامى به رشتهء نظم كشيده و در اشعارش عبدى تخلص مىكرده است . از اوست :
زان پيش كه قاصد خط آن سيمبر آورد * جان صرف كسى شد كه ز قاصد خبر آورد
*
نيست يك ساعت كه من در فكر مردن نيستم * هركه ميرد ، ميرم از غم ، كان چرا من نيستم
قطعهء زير را به نام كافى كه در دربار شاه صفى صفوى تقربى داشته است سروده :
دى آمد از سپاهان ، كافى به خطّهء يزد * چون بهر ديدن او بر خدمتش رسيدم ناگه سگى ز كويش آورد حمله بر من * رفتم كه بازگردم از هاتفى شنيدم يك‌لحظه باش « عبدى » شايد ببينى او را * گفتم چه بينم او را كافى است آنچه ديدم
هامش
( 1 ) . تاريخ يزد . ص 216 تذكرهء سخنوران