دريوزهگر هواى نفسيم * دنبالهرو سگ هوائيم
خار و خس گلشن وجوديم * خاكستر گلخن فنائيم
گه تيرگى دل نفاقيم * گه صيقل خاطر وفائيم
گاه از غم دل اسير بنديم * گاه از دل غم گرهگشائيم
چون عشق گهى بلاى جانيم * گاهى چون حسن دلربائيم
گه حامل شيشه و سبوئيم * گه صاحب سبحه و ردائيم
كوتاه كنم سخن به يك حرف * مردودترين خلق مائيم
عبدى يزدى « 1 »
نامش عبد العلى است و مقامش را در ادب ، عالى گفتهاند مثنوى نغزى در برابر مخزن الاسرار نظامى به رشتهء نظم كشيده و در اشعارش عبدى تخلص مىكرده است .
از اوست :
زان پيش كه قاصد خط آن سيمبر آورد * جان صرف كسى شد كه ز قاصد خبر آورد
*
نيست يك ساعت كه من در فكر مردن نيستم * هركه ميرد ، ميرم از غم ، كان چرا من نيستم
قطعهء زير را به نام كافى كه در دربار شاه صفى صفوى تقربى داشته است سروده :
دى آمد از سپاهان ، كافى به خطّهء يزد * چون بهر ديدن او بر خدمتش رسيدم
ناگه سگى ز كويش آورد حمله بر من * رفتم كه بازگردم از هاتفى شنيدم
يكلحظه باش « عبدى » شايد ببينى او را * گفتم چه بينم او را كافى است آنچه ديدم
هامش
( 1 ) . تاريخ يزد . ص 216 تذكرهء سخنوران