از اوست :
هرگز دل هيچكس ميازار صفى * تا بتوانى دلى بدست آر صفى
سررشته همين است نگه دار صفى * زنهار صفى هزار زنهار صفى
ايضا
اى عقل كجا ما سر سوداى تو داريم * ديوانهء عشقيم چه پرواى تو داريم
و له ايضا
خوش آن روزى كه دشنام من بدنام مىدادى * دعا هرچند مىكردم مرا دشنام مىدادى
فغفور « 1 »
در تذكرهء هندى ، نامى از فغفور يزدى ، مذكور و بيتى چند از آن مغفور مسطور است ما را بيش از آن خبرى از فغفور نيست .
از اوست :
خيال قدّ تو دايم به چشم تر دارم * جز اين نهال نرويد ز جويبار مرا
نيز
خرابات است و مى در جوش و مطرب در سرود آنجا * سبو افتانوخيزان از سماع چنگ و رود آنجا
ايضا
بستيم لب ز شِكوهء جور تو پيش خلق * وين گفتگو به چاك گريبان گذاشتيم
هامش
( 1 ) . ص 319 از تاريخ يزد آيتى