فسونى « 1 »
وى يزدى الاصل است و چندى در تبريز ، به كار دفتردارى مشغول بوده و زمانى به هندوستان ، مسافرت نموده و با تجار آن ديار زيست نموده است . خلاصه بيشتر عمرش را در سفر گذرانيده است . سال تولّد و وفاتش بدست نيامد . ديوانى داشته ولى با خود به ايران نياورده و در هند جاى گذاشته است . بيش از چند بيتى از اشعارش ، در دسترس نبود كه نوشته مىشود .
از اوست :
كمالتفاتى يوسف غرور معشوقست * و گرنه در پى محرومى زليخا نيست
*
به هجرت زندهام مىبايدم كشت * كه در عشق اين گنه بخشيدنى نيست
*
مردم از غم ، سخن از رفتن خود چند كنى * اين نه حرفيست كه گوئى و شكرخند كنى
گشته غير از تو دلآزرده و من در تابم * تا كه دل باز بآزار كه خرسند كنى
*
از دست جفاى تو اگر بگريزم * دور از تو بگو چه خاك بر سر ريزم
بر خاك ره كه افتم ار بنشينم * بر گرد سر كه گردم ار برخيزم
عزلتى « 2 »
نامش زين العابدين بوده و به روزگار شاه صفى وفات نموده است . وى در خط نستعليق استاد و در بديع و عروض سرمشق ديگران بوده است . نمونهاى از اشعار او درج مىشود :
كام ارباب وفا نيست بهجز ناكامى * « عزلتى » بىتو اگر مرد بناكام چه باك
هامش
( 1 ) . ص 318 آتشكدهء يزدان .
( 2 ) . ص 311 آتشكدهء يزدان .