تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣

واهب « 1 »

نامش ميرزا محمّد حسن ، از اهل كوى مالمير يزد و جدش خواجه نعمت اللّه مالميرى بوده است ، كه قريب سى سال وزارت نموده و آخر الامر خسته شده از شاه‌طهماسب تقاضا نموده كه وى را از وزارت معاف دارد . ولى شاه‌طهماسب خواهش او را نپذيرفت ، ناچار به همان شغل وزارت باقى بود تا رخت از اين جهان بربست و بسراى ديگر شتافت . پس از وى نوه‌اش كه او نيز داراى فضائلى بود ، به دربار شاه صفى روى آورد . چون او را از لحاظ علم و ادب و انشاء و تاريخ بر ديگران برتر يافتند ، به وزارت يزدش منصوب نمودند . ازآن‌پس مدّت 14 سال به وزارت و حكومت اشتغال داشت و سپس گوشهء عزلت اختيار كرد . نوشته‌اند كه او پسرى را دوست مىداشت كه داراى چشمان زاغ بوده ( معروف به زاغى ) و دخترى زيبا ، دل آن زاغى را ربوده است ، لذا شاعر مزبور در خطاب به آن دختر اشعارى سرود كه چند بيتى از آن نقل مىشود :
اى كه صياد مرا كرد نگاهت نخجير * باخبر باش كه صيدش نشوى سهل مگير پنجه در پنجهء شاهين قضا بند كند * زاغ سيمرغ شكارى كه تو را گشته اسير عطر زلف تو اگر برده دل عالم را * او هم از نكهت خط كرده جهانى تسخير تو اگر باغ گلى او چمن ياسمن است * در گلستان جهان هر دو نداريد نظير منما چين جبين تا نربائى دل او * دام عنقا نتوان يافتن از موج حصير شب كه مستانه به بزم تو قدم بگذارد * سجده شكر كن و در قدمش زود بمير به نگاهى كه اسيرانه كند ، چشمش بوس * به نيازى كه حقيرانه كند ، دستش گير نار پستان تو فرداست كه بر نخل قدت * به طريقى است كه بر شاخ بخشكد انجير تيغ ابروت به ابروى كمانش نرسد * كار شمشير نيايد ز غلاف شمشير عالمى صيد تو گرديد چو او صيد تو شد * بود در طالع حسنت كه شوى عالمگير به صفاى نظر و مهر و محبت سوگند * كه اگر آينه‌اش از تو شود زنگ‌پذير مىكنم روز ترا چون شب خود تيره‌وتار * مىكنم زلف ترا چون خط او در نخجير . . .
هامش
( 1 ) . ص 338 آتشكدهء يزدان ، تذكرهء اسحاق بيكى ( خطى ) .
تذكره شعراى يزد — صفحة 93 | عباس فتوحى يزدى