« نبيره » جان به حق تسليم مىكرد * ندا آمد كه اى طيّار مگسل
نورى « 1 »
وى از كسبهء بازار و شغلش تنباكوفروشى بود ، به مجلس عالمى ننشسته و صحبت هيچ دانشمندى در نيافته ، امّا طبعى داشته و گاهى به حسب اتفاق شعرى مىسروده است . نوشتهاند كه روزى در قهوهخانهء ميدان خواجه ( اكنون اثرى از قهوهخانهء مزبور نيست ) رباعى ذيل كه از ميرزا صائب تبريزى است خوانده شد كه :
يا رب به نياز و ناز مستان الست * صائب را كن ز جام هشيارى مست
بخشاى در آن دمى كه سائيم بهم * ما ساق بساق و ديگران دست بدست
نورى در گوشهاى ايستاده گوش مىداد ، فورا در جواب رباعى فوق ، رباعى زير را به رشتهء نظم كشيد و به سمع حضار رسانيد :
گر زاهد شهرى و اگر بادهپرست * مىبايد داد جان و مىبايد رست
از مال جهان و نقد جان دل برگير * نى ساق بساق مال و نى دست بدست
نورى در سنهء 1081 در يزد وفات نموده است .
ذبيحى « 2 »
نامش اسماعيل ، عالمى جليل بود و علوم متداوله را آموخته و در علوم غريبه
هامش
( 1 ) . ص 203 جامع مفيدى .
( 2 ) . ص 289 آتشكدهء يزدان ، تذكرهء چاپى ميكده به كوشش حسين مسرت
* بر خلاف گفتهء آتشكدهء يزدان دربارهء وفات ذبيحى آقاى ايرج افشار در يادگارهاى يزد ( ص 584 ) وفات ذبيحى را سال 1116 مىداند به قرينهء اينكه پسر ذبيحى ( رحمت اللّه ) لوحهاى را كه على الظاهر بر سر قبر او بوده در سال 1117 براى او نوشته است و آقاى حسين مسرت در تذكرهء ميكده ص 351 كه با كوشش او به چاپ رسيده نظيريهء آقاى ايرج افشار را تأييد مىكند . و اللّه اعلم .