مىكنيم و بديهى است كه در اين فرض حاجتى به استصحاب نيست چون دليل لفظى اجتهادى داريم و الاصل دليل حيث لا دليل .
2 - و يا دليل الحكم اجمال دارد مثل اجماع كه دليل لبّى است و يا دليل لفظى است ولى اجمال دارد و شمولش نسبت به زمان لاحق مشكوك است كه قانون اجمال نص را در باب شك و مباحث اصل برائت ذكر كرديم كه به قدر متيقن اكتفا كرده و در مازاد مشكوك اصل برائت جارى مىشود و نوبت استصحاب الحكم نيست ( مگر كسى بگويد : استصحاب بر اصل برائت تقدم دارد و اگر موارد اجمال نص را از قبيل شك در مقتضى ندانيم بلكه از مقوله شك در رافع به حساب آوريم حتما استصحاب مقدم مىشود كما سيأتى در تعارض استصحاب با ساير اصول ) .
3 - و يا دليل الحكم از ابتدا مغيا به غايتى و منّها به نهايتى است و ما الان شك داريم كه آيا آن غايت حاصل شده و آن نهايت فرارسيده يا خير ؟ لذا شك در بقاء حكم داريم ( چون پس از حصول غايت حتما آن حكم مغيّا بپايان مىرسد ) .
مثلا در قرآن مىخوانيم :
« ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ »
كه غايت وجوب امساك از مفطرات شب است و پس از حصول آن صيام واجب نيست ولى حالا شك داريم در حصولش يا بخاطر اينكه ليل شرعى براى ما واضح نيست كه آيا به استتار قرص شمس است يا به ذهاب حمرهء مشرقيه ؟ و يا بخاطر اينكه معناى ليل را مىدانيم كه مثلا استتار قرص است يا مثلا ذهاب حمره است ولى افق مهآلود يا غبار آلود و يا ابرى است و به هرحال حصول غايت قابل تشخيص نيست در چنين فرضى هم باز از اطلاق دليل استفاده مىشود و مىگوئيم : ما دامى كه علم به حصول غايت تحقق نيافته بايد به تكليف عمل كنيم و نيازى به استصحاب نيست ( لا يعبد كه چنين