تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 999

مساهمون:

ص٩٩٩

482 [ سلامى چو بوى خوش آشنايى ]

1 سلامى چو بوى خوش آشنايى * بر آن مردم ديدهء روشنايى
2 درودى چو نور دل پارسايان * بدان شمع خلوتگه پارسايى
3 نمىبينم از همدمان هيچ بر جاى * دلم خون شد از غصه ، ساقى كجايى
4 مى صوفىافكن كجا مىفروشند ؟ * كه در تابم از دست زهد ريايى
5 ز كوى مغان رخ مگردان ، كه آنجا * فروشند مفتاح مشكل‌گشايى
6 رفيقان چنان عهد صحبت شكستند * كه گويى نبودست ، خود آشنايى
7 عروس جهان گرچه در حدِّ حسن است * ز حد مىبرد شيوهء بىوفايى
8 دل خستهء من گرش همتى هست * نخواهد ز سنگين دلان موميايى
9 بياموزمت كيمياى سعادت * ز هم صحبت بد ، جدايى جدايى
10 مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع * بسى پادشايى كنم در گدايى
11 مكن « حافظ » از جور گردون شكايت * چه دانى تو اى بنده ، كار خدايى