تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 989

مساهمون:

ص٩٨٩

477 [ اى بىخبر بكوش كه صاحب خبر شوى ]

1 اى بىخبر بكوش كه صاحب‌خبر شوى * تا راهرو نباشى كى راهبر شوى ؟
2 در مكتب حقايق و پيش اديب عشق * هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
3 دست از مس وجود چو مردان ره بشوى * تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى
4 خواب‌وخورت ز مرتبه خويش دور كرد * آنگه رسى به خويش ، كه بىخواب و خور شوى
5 گر نورِ عشقِ حق ، به دل و جانت اوفتد * حقّا كز آفتاب فلك ، خوب‌تر شوى
6 از پاى تا سرت همه نور خدا شود * در راه ذو الجلال ، چو بىپاوسر پا شوى
7 يك‌دم غريق بحر خدا شو گمان مبر * كز آب هفت بحر به يك موى ، تر شوى
8 وجه خدا اگر شودت منظر نظر * زين پس شكى نماند كه صاحب نظر شوى
9 بنياد هستى تو چو زير و زبر شود * در دل مدار هيچ كه ديگر زبر شوى
10 گر در سرت هواى وصال است « حافظا » * بايد كه خاك درگه اهل هنر شوى