475 [ ساقيا سايهء ابر است و بهار و لب جوى ]
1 ساقيا سايهء ابر است و بهار و لب جوى * من نگويم چه كن ار اهل دلى ، خود تو بگوى
2 بوى يكرنگى ازين نقش نمىآيد خيز * دلق آلوده صوفى به مى ناب بشوى
3 سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن * اى جهانديده ، ثبات قدم از سفله مجوى
4 گوش بگشاى كه بلبل به فغان مىگويد : * خواجه تقصير مفرما ، گل توفيق ببوى
5 شكر آن را كه دگر بازرسيدى به بهار * بيخ نيكى بنشان و ره تحقيق بجوى
6 روى جانان طلبى ، آينه را قابل ساز * زانكه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روى
7 دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر * از در عيش درآى و به ره عيب مپوى
8 گفتى از « حافظ » ما بوى ريا مىآيد * آفرين بر نفست باد كه خوش بردى بوى