474 [ تو مگر بر لب آبى به هوس بنشينى ]
1 تو مگر بر لب آبى به هوس بنشينى * ورنه هر فتنه كه بينى همه از خود بينى
2 به خدايى كه تويى بندهء بگزيدهء او * كه بر اين چاكر ديرينه كسى نگزينى
3 صبر بر جور رقيب چه كنم گر نكنم * عاشقان را نبود چاره به جز مسكينى
4 سخن بىغرض از بندهء مخلص بشنو * اى كه منظور بزرگان حقيقت بينى
5 نازنينى چو تو پاكيزهدل و پاكنهاد * بهتر آنست كه با مردم بد ننشينى
6 گر امانت به سلامت ببرم باكى نيست * بيدلى سهل بود گر نبود بىدينى
7 حيفم آيد كه خرامى به تماشاى چمن * كه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرينى
8 ادب و شرم تو را خسرو مهرويان كرد * آفرين بر تو كه شايسته صدچندينى
9 عجب از لطف تو اى گل كه نشينى با خار * ظاهرا مصلحت وقت در آن مىبينى
10 شيشهبازى سرشكم نگرى از چپ و راست * گر بر اين منظر بينش نفسى بنشينى
11 سيل اين اشك روان صبر دل « حافظ » برد * بَلَغَ الطاقةُ يا مُقْلَةَ عَينى بَينى
12 تو بدين نازكى و دلكشى اى مايهء ناز * لايق بزمگه خواجه « جلال الدينى »