473 [ سحرگه رهروى در سرزمينى ]
1 سحرگه رهروى در سرزمينى * همىگفت اين معما با قرينى
2 كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه برآرد اربعينى
3 گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيّت دهد نقش نگينى
4 خدا ز آن خرقه بيزار است صد بار * كه صد بت باشدش در آستينى
5 درونها تيره شد باشد كه از غيب * چراغى بركُند ، خلوتنشينى
6 مروت گرچه نامى بىنشان است * نيازى عرضه كن بر نازنينى
7 ثوابَت باشد اى داراى خرمن * اگر رحمى كنى بر خوشهچينى
8 « اگر چه رسم خوبان تندخوييست » * چه باشد گر بسازى با غمينى ؟
9 نمىبينم نشاط و عيش در كس * نه درمان دلى ، نه درد دينى
10 ره ميخانه بنما تا بپرسم * مآل حال خود از پيش بينى
11 نه « حافظ » را حضور درس خلوت * نه دانشمند را علم اليقينى