تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 961

مساهمون:

ص٩٦١

463 [ وقت را غنيمت دان ، آن‌قَدَر كه بتوانى ]

1 وقت را غنيمت دان ، آن‌قَدَر كه بتوانى * حاصل از حيات اى جان ، اين دم است تا دانى
2 كام‌بخشى گردون ، عمر در عوض دارد * جهد كن كه از دولت داد عيش بستانى
3 پند عاشقان بشنو وز در طرب بازآى * كاين همه نمىارزد ، شغل عالم فانى
4 پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت * با طبيب نامحرم ، حال درد پنهانى
5 با دعاى شب‌خيزان ، اى شكر دهان مستيز * در پناه يك اسم است ، خاتم سليمانى
6 يوسف عزيزم رفت اى برادران رحمى * كز غمش تبه ديدم ، حال پير كنعانى
7 زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت * عاقلا مكن كارى كآورد پشيمانى
8 باغبان چو من زينجا ، بگذرم حرامت باد * گر ، به جاى من سروى ، غير دوست بنشانى
9 مىروى و مژگانت خون خلق مىريزد * تيز مىروى جانا ، ترسمت فرومانى
10 دل ز ناوَك چشمت ، گوش داشتم ليكن * ابروى كمان‌دارت ، مىبرد به پيشانى
11 محتسب نمىداند اين قَدَر كه صوفى را * جنس خانگى باشد همچو لعل رُمّانى
12 جمع كن به احسانى « حافظ » پريشان را * اى شكنج گيسويت ، مجمع پريشانى
13 گر تو فارغى از من اى نگار سنگين‌دل * حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانى