458 [ كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى ]
1 كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى ؟ * كه به كوى مىفروشان ، دو هزار جم به جامى
2 شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم * كه به همّتِ عزيزان برسم به نيكنامى
3 تو كه كيميافروشى نظرى به قلب ما كن * كه بضاعتى نداريم و فكندهايم دامى
4 عجب از وفاى جانان ، كه تفقدى نفرمود * نه به نامهاى پيامى ، نه به خامهاى سلامى
5 سر خدمت تو دارم ، بخرم به لطف و مفروش * كه چو بنده كمتر افتد ، به مباركى غلامى
6 به كجا برم شكايت ، به كه گويم اين حكايت ؟ * كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى
7 اگر اين شراب خام است و گر آن حريف پخته * به هزار بار ، بهتر ز هزار پخته خامى
8 زِ رهم ميفكن اى شيخ به دانههاى تسبيح * كه چو مرغ ، زيرك افتد ، نفتد به هيچ دامى
9 بگشاى تير مژگان و بريز خون « حافظ » * كه چنين كشندهاى را نكند كس انتقامى