تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 929

مساهمون:

ص٩٢٩

447 [ هزار جهد بكردم كه يار من باشى ]

1 هزار جهد بكردم كه يار من باشى * قراربخش دل بىقرار من باشى
2 چراغ ديدهء شب‌زنده‌دار من گردى * انيس خاطر اميدوار من باشى
3 چو خسروان ملاحت ، به بندگان نازند * تو در ميانه ، خداوندگار من باشى
4 شبى به كلبهء احزان عاشقان آيى * دمى انيس دل سوگوار من باشى
5 از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوهء او * اگر كنم گله‌اى غمگسار من باشى
6 در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند * گرت ز دست برآيد ، نگار من باشى
7 شود غزالهء خورشيد صيد لاغر من * گر آهويى چو تو يكدم شكار من باشى
8 سه بوسه كز دو لبت كرده‌اى وظيفهء من * اگر ادا نكنى قرض‌دار من باشى
9 من اين مراد ببينم به عمر خود كه شبى * به جاى اشك روان ، در كنار من باشى ؟
10 من ار چه « حافظ » شهرم جوى نمىارزم * مگر تو از كرم خويش يار من باشى