تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 931

مساهمون:

ص٩٣١

448 [ اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى ]

1 اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى * بىزر و گنج ، به صد حشمت قارون باشى
2 در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند * چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى
3 در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن * شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى
4 كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ره ز كه پرسى چه كنى چون باشى ؟
5 تاج شاهى طلبى ، گوهر دانش بنماى * ور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى
6 ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك فشان * چند و چند از غم ايام ، جگر خون باشى
7 نقطهء عشق نمودم به تو ، هان سهو مكن * ور نه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
8 « حافظ » از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است * هيچ خوش‌دل نپسندد كه تو محزون باشى