تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 927

مساهمون:

ص٩٢٧

446 [ نوبهارست در آن كوش كه خوش‌دل باشى ]

1 نوبهارست در آن كوش كه خوش‌دل باشى * كه بسى گل بدمد باز و تو در گل باشى
2 چنگ در پرده همين مىدهدت پند ، ولى * وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشى
3 من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش * كه تو خود دانى اگر زيرك و عاقل باشى
4 در چمن هر ورقى دفتر حالى دگر است * حيف باشد كه ز حال همه غافل باشى
5 گرچه راهيست پر از بيم ز ما تا برِ دوست * رفتن آسان بود ، ار واقف منزل باشى
6 نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف * گر شب و روز در اين قصهء مشكل باشى
7 « حافظا » گر مدد از بخت بلندت باشد * صيد آن شاهد مطبوعْ‌شمايل باشى