436 [ صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى ]
1 صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى * به يادگار بمانى ، كه بوى او دارى
2 دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن * ترا رسد كه غلامان ماهرو دارى
3 دلم كه گوهر اسرار عشق و حسن ، در اوست * توان به دست تو دادن گرش نكو دارى
4 قباى حسنفروشى ترا برازد و بس * كه همچو گل همه آيين رنگ و بو دارى
5 نواى بلبلت اى گل ، كجا پسند افتد ؟ * كه گوش هوش به مرغان هرزهگو دارى
6 در آن شمايل مطبوع ، هيچ نتوان گفت * جز اين قدر كه رقيبان تندخو دارى
7 به جرعهء تو سرم گرم گشت ، نوشت باد * خود از كدام خمست اينكه در سبو دارى ؟
8 به سركشى خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به دو رسى از شرم سر فرودارى
9 ز كنج صومعه « حافظ » مجوى گوهر عشق * قدم برون نه اگر ميل جستوجو دارى