425 [ با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى ]
1 با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در درد خودپرستى
2 عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد * ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
3 در مجلس مغانم دوش آن صنم چه خوش گفت : * با كافران چه كارت گر بت نمىپرستى ؟
4 در گوشهء سلامت مستور چون توان بود ؟ * تا نرگس تو گويد ، با ما رموز مستى
5 در آستان جانان ، از آسمان مينديش * كز اوج سربلندى ، افتى به خاك پستى
6 خار ار چه جان بكاهد ، گل عذر آن بخواهد * سهل است تلخى مى ، در جنب ذوق مستى
7 با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندرين ره خوشتر ز تندرستى
8 آن روز ديده بودم اين فتنهها كه برخاست * كز سركشى زمانى ، با ما نمىنشستى
9 تا علم و عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم ، خود را مبين كه رستى
10 صوفى پيالهپيما ، عابد قَرابهپرداز * اى كوتهآستينان ، تا كى دراز دستى
11 در مذهب طريقت ، خامى نشان كفر است * آرى طريق دولت ، چالاكى است و چستى
12 عشقت به دست طوفان ، خواهد سپرد « حافظ » * چون برق ازين كشاكش پنداشتى كه جستى