تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 883

مساهمون:

ص٨٨٣

424 [ اى كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختى ]

1 اى كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختى * لطف كردى ، سايه‌اى بر آفتاب انداختى
2 تا چه خواهد كرد با ما آب‌ورنگ عارضت ؟ * حاليا بىرنگ نقش خود ، بر آب انداختى
3 گوى خوبى بردى از خوبان خُلَّخْ شاد باش * جام كيخسرو طلب ، كافراسياب انداختى
4 هر كسى با شمع رخسارت به وجهى عشق باخت * ز آن ميان پروانه را در اضطراب انداختى
5 طاعت من گرچه از مستى خرابم ، رد مكن * كاندرين شغلم به اميد ثواب انداختى
6 خواب بيداران ببستى و آنگه از نقش خيال * تهمتى بر شب‌روانِ خيل خواب انداختى
7 پرده از رخ برفكندى يك نظر در جلوه‌گاه * وز حيا حور و پرى را در حجاب انداختى
8 از فريب نرگس مخمور و لعل مىپرست * حافظ خلوت‌نشين را در شراب انداختى
9 گنج عشق خود نهادى در دل ويران ما * سايهء دولت برين كُنج خراب انداختى
10 وز براى صيد دل در گردنم زنجير زلف * چون كمند خسرو مالك رقاب انداختى
11 داور دارا شكوه اى آنكه تاج آفتاب * از سر تعظيم بر خاك جناب انداختى
12 نصرت الدين « شاه يحيى » اى كه خصم ملك را * از تَفِ شمشير چون آتش در آب انداختى
13 باده نوش از جام عالَم بين ، كه بر اورنگ جم * شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختى
14 زينهار از آب شمشيرت كه شيران را از آن * تشنه‌لب كردى و گُردان را در آب انداختى