426 [ آن غاليهخط گر سوى ما نامه نوشتى ]
1 آن غاليهخط گر سوى ما نامه نوشتى * گردون ورق هستى ما در ننوشتى
2 هر چند كه هجران ثمر وصل بر آرد * دهقان جهان كاش كه اين تخم نَكِشتى
3 آمرزش نقد است كسى را كه در اينجا * ياريست چو حورى و سرايى چو بهشتى
4 تنها نه منم كعبه دل بتكده كرده * در هر قدمى صومعهاى هست و كنشتى
5 در مصطبهء عشق تنعم نتوان كرد * چون بالش زر نيست بسازيم به خشتى
6 مفروش به باغ ارم و نخوت شدّاد * يك شيشه مى و نوشلبى و لب كشتى
7 تا كى غم دنياى دنى اى دل دانا * حيف است ز خوبى كه شود عاشق زشتى
8 آلودگى خرقه خرابى جهان است * كو راهروى ، اهل دلى ، پاك سرشتى ؟
9 از دست چرا هشت سر زلف تو « حافظ » * تقدير چنين بود چه كردى كه نهشتى