379 [ شاه شمشادقدان ، خسرو شيريندهنان ]
1 شاه شمشادقدان ، خسرو شيريندهنان * كه به مژگان شكند ، قلب همه صفشكنان
2 مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت * گفت : كاى چشم و چراغ همه شيرينسخنان
3 تا كى از سيم و زرت كيسه تهى خواهد بود ؟ * بندهء من شو و برخور ز همه سيمتنان
4 كمتر از ذره نهاى ، پست مشو ، مهر بورز * تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخزنان
5 بر جهان تكيه مكن ور قدحى مىدارى * شادى زهره جبينان خور و نازك بدنان
6 پير پيمانهكش من كه روانش خوش باد * گفت : پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان
7 با صبا در چمن لاله سحر مىگفتم : * كه شهيدان كهاند ؟ اين همه خونين كفنان
8 گفت « حافظ » من و تو محرم اين راز ، نئيم * از مىِ لعل حكايت كن و سيمينذقنان
9 دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل * مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان