335 [ چل سال رفت و بيش كه من لاف مىزنم ]
1 چل سال رفت و بيش كه من لاف مىزنم * كز چاكران پير مغان كمترين منم
2 هرگز به يُمنِ عاطفت پير مىفروش * ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم
3 از جاه عشق و دولت رندان پاكباز * پيوسته صدر مصطبهها بود ، مسكنم
4 در شأن من به دُردكشى ظن بد مبر * كآلوده گشت خرقه ولى پاكدامنم
5 شهباز دست پادشهم ، اين چه حالتست ؟ * كز ياد بردهاند ، هواى نشيمنم
6 حيف است بلبلى چو من اكنون درين قفس * با اين لسان عَذْب كه خامُش چو سوسنم
7 آبوهواى پارس عجب سفلهپرور است * كو همرهى كه خيمه ازين خاك ، بر كنم ؟
8 « حافظ » به زير خرقه قدح تا به كى كشى ؟ * در بزم خواجه پرده ز كارت بر افكنم
9 « توران شهِ » خجسته كه در مَن يزيدِ فضل * شد منّت مواهب او طوق گردنم