تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣

309 [ زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم ]

1 زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم * ناز بنياد مكن ، تا نَكَنى بنيادم
2 رخ بر افروز ، كه فارغ كنى از برگ گلم * قد بر افراز ، كه از سرو كنى آزادم
3 زلف را حلقه مكن ، تا نكنى در بندم * طُرّه را تاب مده ، تا ندهى بر بادم
4 شمعِ هر جمع مشو ، ورنه بسوزى ما را * يادِ هر قوم مكن ، تا نروى از يادم
5 شهرهء شهر مشو ، تا ننهم سر در كوه * شور شيرين منما ، تا نكُنى فرهادم
6 مى مخور با دگران ، تا نخورم خون جگر * سر مكش تا نكشد سر به فلك ، فريادم
7 يار بيگانه مشو ، تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور ، تا نكنى ناشادم
8 رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس * تا به خاك در آصف نرسد فريادم
9 « حافظ » از جور تو حاشا كه بنالد روزى * « من از آن روز كه در بند توام آزادم »