285 [ دلم رميده شد و غافلم من درويش ]
1 دلم رميده شد و غافلم من درويش * كه آن شكارىِ سرگشته را چه آمد پيش ؟
2 چو بيد بر سر ايمان خويش مىلرزم * كه دل به دست كمانابروييست كافركيش
3 خيال حوصلهء بحر مىپزد هيهات * چهاست در سر اين قطرهء محالانديش
4 به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم * چرا كه شرم همىآيدم ز حاصل خويش
5 نه عمر خضر بماند نه مُلكِ اسكندر * نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش
6 بنازم آن مژهء شوخ عافيتكُش را * كه موج مىزندش آب نوش بر سر نيش
7 ز آستين طبيبان هزار خون بچكد * گرم به تجربه دستى نهند بر دلِ ريش
8 بِدان گهر نرسد دست هر گدا « حافظ » * خزينهاى به كف آور ز گنج قارون بيش