284 [ مجمع خوبى و لطف است عِذار چو مهش ]
1 مجمع خوبى و لطف است عِذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
2 دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
3 من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل * كه بد و نيك نديدست و ندارد نگهش
4 بوى شير از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوهء چشم سيهش
5 در پى آن گل نورُسته ، دل ما يا رب * خود كجا شد كه نديديم درين چندگهش
6 چاردهساله بتى چابك و شيرين دارم * كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
7 يارِ دلدار من ار قلب بدين سان شكند * ببرد زود به جاندارى خود پادشهش
8 جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانهء دُر * صدف ديدهء « حافظ » شود آرامگهش