286 [ ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش ]
1 ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش * بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
2 از بس كه دست مىگزم و آه مىكشم * آتش زدم چو گل به تن لختلخت خويش
3 دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مىسرود * گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
4 كاى دل صبور باش كه آن يار تندخوى * بسيار تند روى نشيند ز بخت خويش
5 خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد * بگذر ز عهد سُست و سخنهاى سخت خويش
6 گر موج خيز حادثه سر بر فلك زند * عارف به آب ، تر نكند رختوپخت خويش
7 اى « حافظ » ار مراد ميسّر شدى مُدام * جمشيد نيز دور نگشتى ز تخت خويش