273 [ شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش ]
1 شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش * كه تا يكدم برآسايم ز دنيا و شر و شورش
2 بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * به لَعب زهرهء چنگى و مرّيخ سلحشورش
3 سماط دهر دونپرور ، ندارد شهد آسايش * مذاق حرص و آز اى دل بشوى از تلخ و از شورش
4 كمند صيد بهرامى بيفكن ، جامِ مى بردار * كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
5 نظر كردن به درويشان مُنافىِّ بزرگى نيست * سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
6 بيا تا در مى صافيت راز دهر بنمايم * به شرط آنكه ننمايى به كجطبعان دل كورش
7 كمانِ ابروى جانان نمىپيچد سر از « حافظ » * و ليكن خنده مىآيد بر اين بازوى بىزورش