272 [ فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش ]
1 فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش * گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
2 دلربايى همه آن نيست كه عاشق بكشند * خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش
3 جاى آنست كه خون موج زند در دل لعل * زين تغابُن كه خزف مىشكند بازارش
4 بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ورنه نبود * اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
5 اى كه از كوچهء معشوقهء ما مىگذرى * بر حذر باش ، كه سر مىشكند ديوارش
6 آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست * هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
7 صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد ، اى دل * جانب عشق عزيز است ، فرومگذارش
8 صوفىِ سر خوش ازين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود ، دستارش
9 دل « حافظ » كه به ديدار تو خوگر شده بود * نازپروردِ وصالست ، مجو آزارش