259 [ برنيامد در تمناى لبت كامم هنوز ]
1 برنيامد در تمناى لبت كامم هنوز * بر اميد جام لعلت درُدىآشامم هنوز
2 روز اول رفت دينم در سر زلفين تو * تا چه خواهد شد درين سودا ، سرانجامم هنوز
3 از خطا گفتم شبى موى ترا مشك ختن * مىزند هر لحظه تيغى مو ، بر اندامم هنوز
4 نام من رفتست روزى بر لب جانان به سهو * اهل دل را بوى جانان آيد از نامم هنوز
5 پرتوِ روى تو تا در خلوتم ديد ، آفتاب * مىدود چون سايه هر دم ، بر در و بامم هنوز
6 در ازل دادهست ما را ساقى لعل لبت * جرعهء جامى كه من مدهوش آن جامم هنوز
7 ساقيا يك جرعه ده ز آن آب آتشگون كه من * در ميان پختگان عشق او ، خامم هنوز
8 اى كه گفتى : جان بده تا باشدت آرام دل * جان به غمهايش سپردم ، نيست آرامم هنوز
9 در قلم آورد « حافظ » قصهء لعل لبش * آب حيوان مىرود ، هر دم ز اقلامم هنوز